آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

الهی مامان بمیره برات .آخه چرا تو . . .

قرار بود این پست مربوط به خاطرات جشن تولد یکسالگی عزیزم باشه ولی نشد آخه فردای تولد عسلم بعدازظهر داشتیم باهم بازی میکردیم و آرین جونم حسابی داشت با کادوهایی که براش اورده بودن واسباب بازی های جدیدش کیف میکرد براش آهنگ گذاشتم و یه عالمه واسه مامان نانای کرد ویه عالمه شیرین کاریهای دیگه یه دقیقه تنهاش گذاشتم رفتم تو اتاقش که واسش اسباب بازی های  دیگش رو بیارم که آرین مامان شیشه شیرش رو نمیدونم چجوری پیدا کرد وباشوق وذوق از ته پذیرایی تا اتاق خودش رو بدو بدو اومد تا رسید به اتاق خودش تعادلش رو از دست داد وخورد زمین با صورت وسینه افتاد روی زمین وشیشه شیرش هم شکست وقتی بلندش کردم دیدم غرق خون شده نمیدونستم باید چیکار کنم جای هیچی رو پیدا ن...
22 آبان 1391

تولدت مبارک عسل

تولد عزیز مامان تقریبا یک ماهه دیگست ولی بخاطر اینکه مصادف با محرم وصفر میشه هفته دیگه میخوام برات تولد بگیرم عسل مامان یعنی تقریبا سه هفته زودتر الان یه هفتس که درگیر کارای تولدیم دست خاله بهار خاله تینا درد نکنه که حسابی دارن زحمت میکشن فردا هم قراره با عمه بریم واسه گلم پارچه بگیریم که لباس تولدش رو بدوزیم الهی که من فدات بشم ایشالا 120 سالگیت گلم           هفته بعدی هم حسابی سرمون شلوغه هم بخاطر تولد جیگر طلای مامان وهم اینکه نامزدی دوست دوران دبیرستانم هستش وهم اینکه قراره عزیزم رو ببرم آتلیه ...
12 آبان 1391

خونه دایی

هفته قبل دایی هممون رو واسه ناهار دعوت کرد خونشون خاله ها مامانی اینا رفتیم اونجا وکلی بهمون خوش گذشت وشماهم از ناهاری که زندایی پخته بود خیلی خوشت اومد ویه عالمه خوردی که نوش جونت باشه عسلم موقع برگشتنی با خاله بهار اینا داشتیم میومدیم که توراه به پیشنهاد عمو حسین تصمیم گرفتیم واسه شام بریم فرحزاد واسه همین رفتیم خونه خاله اینا ویه ماشین دیگه هم برداشتیمو رفتیم دنبال مامانی و خاله فاطی بعدشم هممون رفتیم فرحزاد شماهم که الهی فدات بشم یه 2 ساعتی اونجا خواب بودی تخت کناریمون یه خونواده بودن که یه پسر جیگر 10 ماهه مثل شما داشتن که با هم دوست شدید وبازبون خودتون به هم کانکت شدید چند ساعتی فرحزاد موندیم وبعدش رفتیم که اول مامانی اینارو برسونیم ک...
12 آبان 1391

باهوش مامان

عزیزدل مامان واسه خودت حسابی شیطون شدی دیگه بدون کمک راه میری بیشترین مسافتی که بدون افتادن رفتی 7متر هستش وبعضی وقتا برای برداشتن وسایلت بدون اینکه بشینی روزمین روی زانو خم میشی ووسیله ای که میخوای روبرمیداری وبه مسیرت ادامه میدی.وقتی خاله هارو ببینی روسری وکیفشون رو بهشون میدی بعدشم درروبا انگشت نشون میدی که یعنی بریم دد.اولین کلمه ای که عسلم گفته قبل از اینکه حتی بابا یا مامان بگه توپ هستش وهرجا توپ ببینه هی میگه توپ.برس برمیداری وتلاش میکنی موهات رو شونه کنی جورابت رو برمیداری وسعی میکنی پات کنی خیلی از وسایل رو دیگه بخوبی میشناسی واینکه چطوری میشه ازش استفاده کرد سی دی برمیداری و تلاش میکنی بذاری تو دستگاه تا آهنگ شاد وبعضی وقتا نیمه ش...
12 آبان 1391